خرید بک لینک
توی این سالها هیچ وقت آپارتمان ننشستیم. همیشه توی یک ساختمان دو طبقه بودیم که یک طبقهاش را صابخونه مینشسته. اولی ما بالا بودیم، دومی پایین، سومی بالا، چهارمی پایین، پنجمی که همین قبلی باشد بالا، و حالا ششمین خانه! شده آپارتمان... که ما بالای بالاش هستیم. طبقهی سوم. خوبیش این است که کسی از جلوی در رد نمیشود. لازم نیست خیلی نگران شلوغ نشدن پشت در یا فضای پلهها تا پشت بام باشی. و از همه مهمتر پشت بام تقریبا فقط برای خودت است. بقیه حوصله نمیکنند اینهمه پله بیایند بالا. پشت بام طبقهی سوم در محلهای که هنوز دور و برش خیلی برج سبز نشده (هرچند یکی دارند همین پشت میسازند!) یعنی ویوی بازی که از یک سمتش میشود کوه صفه را هم دید... با صفاست. فقط حیف که هنوز آنقدری آسوده نیستیم که بشود با دل خوش آن بالا فرش انداخت و عصرانه خورد. یا خوابید! هنوز همهچیز توی هال درهم است و نظم ظاهری هم نگرفته...این وسط یک چیز هست که دیدنش خیلی کیف دارد... چیزی که فقط دیوانههایی مثل ما میتوانند با خودشان بکشند و بیاورند تا طبقهی سوم یک ساختمان. نمیدانم تا کی میتوانم این دیوانگیها را حفظ کنم... احساس میکنم به آخرهاش رسیده.دیوانگی که باعث میشود بتوانی درختهای بالکن خانهای در آن سر شهر را، بیاوری تا بالکن کوچک طبقهی سوم یک آپارتمان این سر شهر... + نوشته شده توسط محی بانو در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ و ساعت 1:4 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 13:52

صفحه بندی